بانوی باران

دست نوشته ها

+ تگرگ

امشب پریا بازی می کنند

بازی گردنبند

پاره

کردن

چمن به سفیدی می رود از مروارید

یکی

یکی

خود را می زنند به مینای پنجره

به چراغ تیر برق

به قابلمه باقالی فروش

 

ترجمه:افسانه شاه محمدی

شعر: قباد جلی زاده

نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

+  

1

باد

شاخه ی اناری را شکست

برف

گچش گرفت.


2

باد ...هی می کند

گله ی ابر را.


3

باد

نی ای را در آغوش گرفته است

تا خوابش می گیرد

برای خود لایی لایی میخواند.


4

گندم از ترس

خود را به نسیم می سپارد

فکر می کند

باد تازی است.


5


ابر پایش در رفته است

با چوب دستی باد

راه می رود.


6

باد چوپانیست بازیگوش

عصا می اندازد

جلوی پای

گله ی ابر.


7

باد غرولندکنان

سر کوچه باریک ما

پیچید.


8

باد مثل گرگ می ماند

به دار و درخت می زند

ده ها برگ می ریزد

فقط یکی از آنها را می برد.



9

شانه هایم به سفیدی می روند

برف باریده

یاتارهای موست با باد پیری ریخته ؟


10

شب در را به روی برف نگشودیم

صبح روی نرده ی پنجره

کبوتری شده بود از یخ.


11

باد شروع کرد به وزیدن

انگشتان نازک کودک برف را

از گردن درخت باز کرد


شعر :قباد جلى زاده

ترجمه :افسانه شاه محمدى

نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ٢۸ آذر ۱۳۸۸

+  

خیس خیس است دنیا

من خشک خشک

به زیر چترت می آیم

تا بوی تنت

مرا به جویی از شبنم تبدیل کند.

شعر:قباد جلی زاده

ترجمه:افسانه شاه محمدی

نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ٢٩ آبان ۱۳۸۸

+  

 

 

 ١

 

قطره

قطره

می چکد در دهانم

نه پستان تو کوچک می شود

نه دهان من سیر.

  ٢

پستانهایت

دو خرگوش توپل گرسنه و

انگشتهایم

ده تا هویج تازه.

 

قباد جلی زاده

ترجمه: افسانه شاه محمدی 

نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ٢٩ مهر ۱۳۸۸

+ خدا

خدا صدایم می کند

می ترسم بروم

سجاده ام را در میخانه جا گذاشته ام .

شعر: قباد جلی زاده

ترجمه: افسانه شاه محمدی

نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱٤ مهر ۱۳۸۸

+ خدا

خدا خسته شده

خدا روی آلاجیقی از ریحانه دراز کشیده

خداشمشیرش را کنار خود خوابانیده است

خدا پیامبرانش را اخراج کرد

 فرشته ها را گفت :بروید ازدواج کنید

خدا دوست دارد بخوابد

خدا خمیازه می کشد

خدافرصت قطع کردن آن همه دست را ندارد.

 

 

دستی موهای پروانه را می کشد به نیت تجاوز

دستی جیب پروانه را می زند

دستی گرگ می زند به گله پستان

دستی کتاب را به گل می کشد

دستی چشمهای بیمارستان رابا مین سرمه می کشد

دستی که زلف چشمه را شانه می زند به زهر

دستی که بوسه را به رگبار می بندد

دستی به نان سیلی میزند

دستی بال آرامی را می شکند

دستی که لبخند را سرخ می کند از خون

خدا رنگش پریده

خدا دستهایش می لرزد

خدا روی الاجیقی دراز کشیده

خدا شمشیرش را غلاف کرده است .

خدا خروپف می کند

خدا دستی سفید ونرم را در خواب می بیند

دستی سفید مثل برف

نرم مثل پنبه

خدا خوابیده .

 

 شعر: قباد جلی زاده

ترجمه: افسانه شاه محمدی

 

نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱٥ شهریور ۱۳۸۸

+ گناه

 

دختری

ازمن خواهش کرد

لخت لختش نکنم

ولی کردم

خدایا

پاداش این کار خوبم

رابده !!!

بیوه زنی

از من خواهش کرد

شبی با او همبستر شوم

ولی

نشدم

خدایا

این گناه بزرگ مرا ببخش!!!

شعر قباد جلی زاده

ترجمه افسانه شاه محمدی

نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۳ شهریور ۱۳۸۸

+  

                                                                                      

 

               

 

 

 

 

 مصاحبه با کوروش همه خانی مقیم سوئد

توسط افسانه شاه محمدی

شعری چاپ نشده از طرف استاد احمد شاملو برای کوروش همه خا نی با امضای استاد ،آیدا ،و سیروس شاملو .

غنیمتی تپنده در فا صله ی حضوری جاودانه

پسرم کوروش همه خا نی

بسوده ترین کلام است

دوستی

در شکفت با خود می مانم

که شارق شیلان با ما چیده ای

به جد گویمت

در نه تو ها ی بی روزن

به قلمرو  جاودانی گریزی نیست

وظیفه شانه می شکند

پیش ترک

جلوه ای از گردن نهادن

خوش سوار  به ضیافت بر چیده ای

تهمتن پاکرای به حرمت پاره ای دلزدگی و

بی نیازی

گواراتر فرو نهی سر

به پیشگاه جاودانگی

با آهی شور به جبرانش برخیز

به دستاورد نقدینگی عمر

 این مصاحبه در نشریه ی وزین ماه مگ به سردبیری دکتر مهناز بدیهیان در آمریکا چاپ شد

http://www.mahmag.org/farsi.htm

)به بهانه ی نهمین  سالگرد استاد احمد شاملو(

    تا کلمه وجود دارد شاملو در دل ما زنده است

    تا کلمه وجود دارد شاملو در دل ما زنده است

 

کوروش همه خانی 27 سال است که می نویسد. در سن 14 سالگی نوشتن را با داستان شروع کرد و به کشیدن نقاشی علاقه داشت؛ مشوق اولیه اش خواهرش بوده است و بعد اعضا و متصدیان کتابخانه کرمانشاه. در سن 18 سالگی دومین برادرش در سانحه اتومبیل از این جهان به جهانی دیگر می رود و نخستین جرقه شعری ایجاد می شود. از همین آغاز با مجلات ادبی شعری همکاری می کند از جمله مجله چیستا، دنیای سخن، آدینه، فردا، تکاپو ، فرجاد، عصر پنجشنبه، گردون، و در خارج از ایران با مجلات آرش، سیمرغ، بررسی کتاب، کاکتوس، آفتاب، قلم، فانوس و....کوروش سال 1372 اولین کتاب شعرش به نام سراغ مرا از سکوت بگیر را چاپ می کند و بعد 8 کتاب طی سال ها تا اکنون. دو کتاب در سوئد به نام «قناری از پلک هایت می ریزد» و «دهانم پنجره دنیا است» و کتابی در تدوین کارها و نقد های مانی به نام معجزه در اشارت انگشت در آلمان. آخرین کتاب شعر او به نام مادر توسط انتشارات نگاه چاپ شده است . سال 72 شاگرد احمد شاملو و محمد حقوقی بوده و چند سالی از این استادان بهره های شعری برده است. او عضو کانون نویسندگان ایران  متن 134 نویسنده است. در سال 1997 طی سه دعوتنامه رسمی از کانون نویسندگان جهانی امریکا(پن) از کوروش برای شعر خوانی و سخنرانی در مورد ساختار روایت خطی در ادبیات امروز دعوت به عمل آمده است و همچنین از دانشگاهی دیگر از یکی از ایالات امریکا به نام «سیرا» برای شعر خوانی که به خاطر یک سری کارها کوروش موفق به پاسخ به این دعوتنامه ها نبوده است. کوروش سال 1997 به سوئد می رود و طی دو سال عضو کانون نویسندگان مهاجر و نویسندگان غرب سوئد ووو می شود. کوروش در ایران خبرنگار مجله دنیای سخن، به سر دبیری آقای شاهرخ تویسرکانی و مدیر داخلی مجله جالینوس به سر دبیری عدنان خلعتی  و مسوول صفحه شعر چند شماره ی مجله آزاد، و خوشه سبز و  مسئول شعر دوره دوم مجله فرجاد بوده است. تاکنون بیش از سی نقد کتبی روی کتاب های کوروش نوشته شده است از جمله نقد آقای دکتر اسماعیل نور ی اعلا، دکتر فرامرز سلیمانی، عبدالعلی دستغیب، مفتون امینی، عنایت سمیعی ، دکتر مسعود خیام ،فریبرز ابراهیمپور ،هرمز علیپور، فرهاد صابر ، محمود معتقدی، سید علی صالحی، منوچهر کوهن، دکتر پروین زمانی فر، حسن صفدری  و و و . که تمام نقد ها قرار است در کتابی تدوین شود . او به عنوان یکی از بهترین جوان های شاعر در ایران توسط دکتر اسماعیل خویی،  و دو جوان شاعر معاصر توسط بانو سیمین بهبهانی در نیوجرسی امریکا، در کتاب نام بعضی نفرات معرفی می شود. او هم اکنون در سوئد زندگی می کند و مثل همیشه می خواند و می نویسد و علاقه به موسیقی و فیلم دارد.

  

آقای همه خا نی چطوری با استاد احمد شاملو آشنا شدید؟

د ر دنیای مراد و مریدی در پی کسی بودم که مکنونات درونی ام را با او در میان بگذارم که به قول حضرت حافظ:«قطع این مرحله بی همرهی خضر نکن – ظلمات است بترس از خطر گمراهی» -کسی که راهنمای کلماتم  باشد که: « شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد – که چند سال به جان خدمت شعیب کند»- کسی که در شیفتگی به عشق رسیده و در حیرت جهان سرآغاری نامعلوم و نامکشوف پیدا کرده باشدکه:«من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه- قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم»

 سال 1371بودوما به خاطرپیامدهای جنگ، ناگزیراز کرمانشاه به تهران کوچ کرده بودیم.  پنج شنبه ها کوله بر دوش می زدم به کوه درکه – که مشرف به زندان اوین است. گاهی سحرگاهان بوی دود در گوشت پرندگانش می چسبید و فقط صدای تک تیری شنیده می شد وآهی از دل من بر می خاست. می گفتند اکثر هنرمندان اعم از موسیقی دانان ، شاعران، مترجمین ، نویسندگان و ... به این کوه می آیند . به شوق استاد شاملو هر هفته پاهایم با فراز و نشیب درکه آشنامی شد.چهره ها یی ماندگار می دیدم از استاد آواز ایران شهرام ناظری تا حسین علیزاده ، نجف دریابندری ، فریدون مشیری ، یکی دو تا از برادران کامکار ،پرویز مشکاتیان دکتر شفیعی کدکنی ، صدیق تعریف،  سیما بینا نادر ابراهیمی  و...  که تقریباً با آنها آشنایی پیداکرده بودم.اما استاد شاملو را نمی دیدم.. تا اینکه یک بار بحث ایشان به میان آمد و شوقی مرا گرفت و کنجکاوانه جرأت به خود ِ شهرستانی ام دادم و از آقای دکتر شفیعی  کدکنی آدرسش را گرفتم :«فردیس کرج / شهرک دهکده/ نسترن شرقی/ پلاک 555»

آن روزها با چند نفر از دوستان مجله ای به نام فرجاد - که دوره ی دومش را ما به عهده گرفته بودیم در می آوردیم .من هم مسؤول  صفحه ی شعر ا ش شده بودم.فردای آن روز در دفتر مجله با دوستان مشورت کردم که مصاحبه ای با  استاد شاملو در شماره ی آینده داشته باشیم وگفتم آدرس ایشان را دارم .از یکی از دوستان شنیدم که نمایشگاه خصوصی نقاشی آقای ضیاء الدین جاوید طراح جلد کتاب ها ی استاد شاملو در منزلش بر پاست وبرو آنجا حتماً ایشان را می بینی .آدرس را پیدا کردم و با دوربین رفتم تا درب منزل جاوید در فرمانیه ی تهران.اما  به خودم اجازه ند ا دم داخل بروم . آمدم سر کوچه منتظر ایستادم. هر چهره ی هنری را می دیدم اما استاد را نه!..خیلی مرتب و آراسته بودم وبه اصطلاح  تیپ زده بودم طوری که اکثرعابرین  نگاهی به من می انداختند وخجالت می کشیدم چیزی بگویم .شش ساعت آنجا مثل مداد خشک اما آبی ماندم. ناامید برگشتم  و فردای آن روز دوباره رفتم سر کوچه و این بار هشت ساعت شد که منتظر ایستادم.پسری حدود دوازده ساله  خیلی خیره خیره وکنجکاوانه در حین عبور نگاهم می کرد .گویا پسر جاوید بود وحلقه ا ی فیلم که ازفروشگاه سرکو چه خریده بود در دستش داشت. به منزل که می رسد به آقای دکتر مسعود خیام می گوید:« دو روزه آقایی سر کوچه ی ما وایساده .. » بعداز پنج دقیقه خیام آمد شاید فکر می کرد اطلاعاتی ام ! با لبخند جلوآمد و گفت :«ببخشید  می تونم کمکتون کنم؟بنده خیامم !» یک لحظه یاد عمر خیام نیشابوری افتادم و :

«اسرار ازل را نه تو دانی و نه من – وین حرف معما نه تو خوانی و نه من...»

 با حجب خنده ای زدم و گفتم یک شهرستانی ام و عاشق استاد شاملو. گفته اند برای این نمایشگاه به اینجا می آید ، ایستاده ام که شاید ایشان را ببینم .دوباره خندید و گفت :« عزیزم ! استاد روز افتتاحیه آمد  حال زیاد مساعد ی هم نداشت.  بیا برویم خانه ی جاوید» و مرا با گرمی آنجا برد. چشمم که به آثار جاوید خورد گیج شدم- از این نقاشی های بکر وتحسین برانگیزو چشم نواز و روح پرور ! مرا به دوستان معرفی کرد: خانم  سمین بهبهانی ،آقای  ع. پاشایی مترجم و دوست نزدیک استاد ، دکتر رفعت زبان شناس ، خانم پریوش گنجی نقاش و ...اما استاد  نبود.خیلی خوشحال بودم برای دیدار با این هنرمندان و غمگین  برای ندیدن شاعری که آرزوی دیدنش را داشتم. ساعتی با آن عزیزان بودم و خداحافظی کردم و رفتم.

دو روز بعد آقای خیام ماجرای مرا برای  استاد  شاملو تعریف کرده بود ! من هم  دو شماره از مجله ،  نامه ای پنج خطی با ابراز علاقه ام به استاد و دو شعر با دست خط خودم و یک دسته گل سرخ برداشتم ورفتم فردیس کرج .انگار جاده انتها نداشت. پشت آیفون پلاک 555 بودم کمی دلهره داشتم زنگ زدم .آیدا ی شاملو گقت کیه ؟ هول شدم و گفتم نامه رسان ! ایشان گقتند بیایید داخل و نامه را روی میز توی حیاط  بگذارید. حیاط احاطه شده بود از درخت ها و گلها یی که چه غروب ها با دست استاد آب خورده بودند. آرام و پاورچین پاورچین رفتم تا ته حیاط که شاید استاد بیرون بیاید.نامه و گل و مجله را گذاشتم اما استاد  را ندیدم.برگشتم با بغضی عجیب.. یکی دو روز گذشت که  ساعت 6بعداز ظهر بودو کتاب خوشه را می خواندم که تلفن زنگ زد بر داشتم آقای خیام بود گفت:« پسر کجایی؟ دو روزه دارم دنبالت می گردم استاد می خواد تو رو ببینه آقای نامه رسان!  اینم شماره ی تلفن زنگ بزن که بهت بگه کی بیا! باهات قرار میذاره !».بند ِ دلم پاره شد مثل همین لحظه که دارم با اشک می نویسم..ساعت 9 شب پیاله ای یک نفس سر کشیدم قهوه ی ای با یخ و جرأتی پیدا کردم و زنگ زدم.استاد شاملو خودش برداشت ... وای چه صدای گرم وصمیمی ای ! وای خدای من چقدر قدرت مهربانی این صدا مرا در هم پیچید .بعد از احوالپرسی گفت:« فردا پنج شنبه ساعت 4 منتظرم. »

در زدم، آیدا از پشت آیفون گفت:« کیه ؟»

 گفتم:« نامه رسان!»

 با خنده  گفت:« مستقیم بیایین اینبار توی خونه»  آیفون قطع نشده بود و صدای  خنده هنوز بودکه احمد جون کوروش نامه رسونه ست !

و من رفتم داخل. پرتره ی نیما ، مجسمه ی برنزی استاد شاملو کار استاد مددی و تابلو نقاشی ها ی روی دیوار - تابلویی از علیرضا اسپهبد ، خط - نقاشی ای از شعر ی ماندگار : آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست. و ....آیدا با چه مهربانی مرا در آغوش گرفت و گفت:« بفرمایید!  احمد جون  الآن میاد.»از پله های طبقه ی بالا که اتاق کارش بود پله پله با اشک من پایین آمد.و چنان مرا در آغوش گرفت که انگار سالهاست می شناسدم و من سالهاست که در پی او بوده ام .از هر دری سخن می رفت  اولش لال بودم و در حیرت !گفت:« خوب پسر!آقای نامه رسان! اهل کجایی ؟»گفتم:« اهل کرمانشاه» کمی فکر کرد وگفت:«...آها! زنگنه ی شاعر دوستم بود یک بار کرمانشاه او را دیدم»  در جوابیه ی شعر و نامه ام  شعری نوشته بود به من داد و من چون گنجی تا به حال از آن محافظت کرده ام..و از آن لحظه پنج شنبه ها  به جای درکه ، به منزل ایشان می رفتم و منزل کوچکی هم در فردیس کرج خریدم که بیشتر به او نزدیک باشم.

شما که شاگرد شاملو بودید از ایشان چه خاطراتی دارید؟

بهترین دوران ادبی و شعری من همان سالها بودکه از محضر ایشان می آموختم .کتاب به من معرفی می کرد شعر ها یم را نگاه می کرد و از خصایل بزرگواری اش و منشی که در هیچ انسانی ندیده بودم  یاد می گرفتم .تمام عشق استاد «انسان» بود . شاعری عاشق بود و شایدهم عاشقی شاعر!
خورشید را به کوچه پس کوچه های فرهنگ شعری آورد.در شعر او تعهد و وفاداری به انسان و انسانیت حرف اول را می زد و وقایع زمانه اش دستمایه ی سروده هایش بود  و زبان را با اقتدار درونی خود در خدمت آزادی به کار می گرفت .
او بر این باور بود که شاعران از کنارمقوله ای بنام کرامت انسانی با چشمان بسته گذشته و می گذرند. شعر  استاد شاملو  فریاد درد مشترک جامعه و تاریخ مدون جریانات و روند  ها ی سیاسی اجتماعی دورهء اوست.و در شعر ها یش بارها و بارها فریاد کشیده بود:

« منم آری منم

که از اینگونه تلخ می گریم

که اینک زایش من

از پس دردی چهل ساله

در نگرانی این نیمروز تفته

در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش و بخشش است در نگرانی این لحظه ی یأس.»

بعد از سالها هنوز  انسانی به رندی ، هوش ، نبوغ ، معرفت و جهان بینی بزرگ ِایشان ندیده ام .  .به هر حال از هر دری سخنی می رفت .گاهی از دل بیهقی در می آمد و گاهی از زندان و حجره ای که چند مرد در بند و... . آیدا مثل پروانکی به دور چراغش می چرخید .جا دارد اینجا از زنده یاد محمد حقوقی یاد کنم که سالها نیز شاگرد او بودم و هنوز مهر پدرانه اش در من آتش می گیرد و خیلی راهنما ی من بود .به هر حال خاطر ات بسیار است .یک بار تولد استاد بود جمعی بیست نفره دورهم جمع بودیم و روز قبلش من شعری کوتاه نوشته بودم :

پیاده بر می گردد

در غروب

و کیسه ای آرد

کنار اصطبل     در حسرت اسب

و ایشان با خواهش دوستان شعری نوشته بود به نام« در آستانه» که قبل از آنکه آن را بخواند گفت:« یک هایکو برایتان می خوانم »و شعر کوتاه مرا خواند و فوری گفت اگراین پسر «در غروب» را می نوشت« با غروب» شاعر برجسته ای  می شود

 و دوباره خواند :

پیاده بر می گردد

با غروب و کیسه ای آرد

کنار اصطبل

در حسرت اسب

وای که چقدردر آن محفل گرم و صمیمی خوشحال شدم وبرایم افتخار آمیز بود. آقای جاوید شعر ِ« در آستانه» را از آقای استاد گرفت و با صدای خود خواند. حدود دو دقیقه سکوتی عجیب فضای توأم با بغض را در هم پیچید .کاش ای کاش داوری داوری در کار بود  ....و  هما ن جا بود که استاد به آقای جاوید گفت : یکی از نقاشی ها یت را اجازه بده که روی جلد کتاب کوروش بیاید. و آقای جاوید فردای آن روز با من قرار گذاشت و طرح اولین جلد  کتابم به نام (سراغ مرا از سکوت بگیر) مزین به نام طراح جلد ، آقای جاوید شد . یک بار هم شعری داشتم با این مطلع :

مرا در کفن ابرها بپیچید .... با عطر گندم زار

و بر دوش پرند گا ن بگذارید

 و...

که استاد گفت :«کوروش! یک کلمه مرا اذیت می کند یک بار دیگه بخوان» و خواندم .فوری گفت :آره آن« کفن »لعنتی را خط بزن !

مرا در ابرها بپیچید...

هر بار در منزل استاد با تجربه ها یی تازه ترآشنا می شدم که در بعد شخصیتی ام اثر گذار تر می شد .چند ین بار با آقای خیام قرار می گذاشتیم و با هم پیش استاد می رفتیم .یکبار  پدرم فوت شده بود و من نرفتم آقای خیام گفت :«به دیدنت میام و استاد کتابی بهت تقدیم کرده و دونسته پدرت به آنسوی آبها کوچ کرده.»

 کتاب گزینه ی اشعارش  را باز کردم صفحه ی اول را ورق که زدم نوشته بود : برای پسر سِر تقم... کوروش همه خا نی!

یادم می آید اوایل که به خانه ی استاد می رفتم شاید هفته ی سوم بود، وقت خداحافظی آیدا همراه من آمد بیرون و گفت :«کوروش !احمد جون خواست این دو موضوع را به تو بگویم .یکی شعر ها یت را پاکنویس کن تا خوانا تر باشه و دیگه اینکه وقتی می آیی، احمد جونم ناراحت می شه که دستش را می بوسی .»و من ِ شهرستانی یاد گرفتم!... هر بار در ملاقات دست ها ی شاملو ی بزرگ بالا می رفت و فقط سینه ی گرمش بود که با من تماس می گرفت که مبادا دستش را ببوسم.

ودیگر پیشنهاد ها یی برای تدوین آگاهی ام در تکمیل  شعر از کتاب تاریخ بیهقی - عجایب البلدان - تفسیر عتیق نیشابوری - نثر ها ی قرن پنج و شش و کتابی به نام قصه ی یوسف که در منزلش از طرف بانو ی خجسته آیدا به من مرحمت فرمود. و گوش دادن به موسیقی کلاسیک بتهون ، چایکوفسکی و... در صدر کار ها یم بود.

از صحبت ها ی گذشته و خاطراتش گاهی می گفت؛ مثلاً ،از قدیمها و آشنایی اش با نیما که« یک روز از ساعت شش بعد از ظهر رفتم نشستم روی سکوی درب منزل نیما حدود ساعت 12 شب بود که دیدم دو نفر تلو تلو خوران می آمدند توی کوچه انگار در آن هوای گرم ،سرما بود و برف. وقتی نزدیک شدند دیدم نیما با اخوان ثالث که زیر بغل نیما را گرفته بود و چقدر دلم می خواست من به جای اخوان در این هوا ی دوستی  با نیما تلو تلو می خوردیم.»

یکی دیگر از خاطرات ،که  شاید تا اندازه ای جنبه ی خصوصی داشته باشدو پس  ...خوب بازش نمی کنم و تنها اشاره ای می کنم که یک بار کارگردانی مشهور با دستیارانش به استاد سر می زنند و.. از ایشان می خواهند که پای  مقاله ای بنویسد که اولین فیلم  مدرن  درایران را من ساختم ! ایشان ننوشته بودند و فردا یش که پیش استاد بودم کمی درهم بود و جریان را برایم تعریف کرد و در ادامه ی صحبتش گفت:« هرگز نمی توانم حقیقت را فدای دوستی کنم اولین فیلم مدرن ایران، فیلم( خانه ام سیاه است )کار فروغ فرخزاد بود . »

 و دیگر اینکه چند نفر از دوستانم و مریدان وعلاقمندانش از من پرسیده بودند که راهی هست استاد را ببینیم ؟و من زنگ زدم. مدتی نتوانسته بودم ملاقاتش کنم .گفتم اینبار با چند تن از دوستان و علاقمندانتان می آییم. خندید و گفت:« آنها هم نامه رسانند ؟»و ما رفتیم  منزل استاد که یک پا یش را به خاطر مریضی نقرس بریده بودند و من تا دیدم حالم دگرگون شد و گریه کردم .گفت:« پسر چرا گریه می کنی؟ من که نمی خواهم مسابقه ی دوی مارتون بدم»و چند کتاب امضا کرد و به دوستان داد.

خلاصه، خاطرات زیاد است و بهترین خاطراتم درسهایی ست که از ایشان گرفتم .بسیار با معرفت و با محبت بود  می شد ساعت ها کنارش باشی و هر لحظه گنجی از تجربه را در یک جمله  از صحبتش بیاموزی هر نماد و نمودی را با احساس عمیق ِ زخم و درد دریافته بود او خود سروده بود:

 « زنان ومردان سوزان/ هنوز/ دردناک ترین ترانه هاشان را نخوانده اند »

«نگاه کن

که چه گونه

فریاد خشم من از نگاهم شعله می کشد

از کجا آمده ای

ای که می باید

اکنونت را این چنین

به دردی تاریک غرقه کنی !

از کجا آمده ای؟»

و آخرین باری که به منزل استاد رفتم ، بعداز اینکه سه سالی در سوئد زندگی می کردم ،برگشته بودم و در اصفهان منزل صفدری مهمان بودم. که شهرام مترجم آقای شیرکوه بی کس به من تلفن زد که بیا  همراهی کن می خواهیم یاد استاد را زنده کنیم وشیرکوه خانم آیدا را هم ببیند. به تهران آمدم و به اتفاق سه نفری رفتیم فردیس کرج ....پلاک 555 ،  زنگ زدم که قبلاً با خانم آیدا هماهنگ کرده بودم.آمدم بگویم نامه رسان که بغض در دلم ترکید و داخل شدیم اینبار ویلچر بود و قلمی روی میز و عینکی که از شیشه اش می توانستی جهان را در نبود استاد به درد مشترک جهانی پیوند بزنی.

شاملو چه نقشی در ادبیات ایران بعد از نیما داشت؟

 و آیا چیزی هست که منتشر نکرده باشد ؟

این سوال را دیگر هر کسی بلد است به نحوی پاسخ بدهد. نیما ی کبیر ، سر آغاز بدعتی شگرف در شعر امروز بود . وزن عروض را در شعر ها ی نو هنوز رعایت می کرد با کوتاه و بلند کردن مصراع  و کارها یی شگرف در بومی گرایی زبانی و وسعت  دادن به  کلمات و ... که   بحث نیما ی بزرگ  در این مجال اندک و حتی در ساعتها هم نمی گنجد. اما  استاد شاملو شالوده ی  زبان را در جسارت و کشف ها ی بدیع، به آهنگین بودن کلمه ربط داد و پایی فراتر به مرزهای مدرن شعر امروز کشانید.از لحاظ تکنیکی شاملو هرگز روی وزن و سجع شعر به مثابه ی یک تکنیک ذاتی  یا وجهی از امتیاز معتقد نبود ؛چرا که ، عقیده داشت وزن باعث می شود زبان رها نباشد و خیلی از کلمات در این بین مرده بدنیا بیایند .ایشان عقیده داشت شعر مثل کوه آتشفشان از درون شعله ور می شود و از اعماق خاموش و تاریک اقیانوسها که جزایری زیبا را بوجود می آورد که همانا جغرافیای فرهنگ بشری ست .استاد عصاره ی وجود و کلماتش «عشق به انسان» بود و بارها از او دیده بودیم ،چه در مبارزات انسانی اش ، درزندان و بند ،چه در اشعار ماندگارش که  درد مشترک انسان و عدالت را فریاد می کشید .

 

« مرا ...تو

بی سببی نیستی

به راستی

صلت کدام قصیده ای ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

به آفتاب

از دریچه ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !»

«هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستان اش از ابتذال شکننده تر بود

 هراس من - باری - همه  از مردن

در  سرزمینی ست

که مزد گورکن

از بها ی  آزادی  ِ آدمی

 افزون باشد»

 

در مورد کارها یی که ایشان منتشر نکرده باشند ، باید از آیدا سوال کرد- کسی که در زندگی  استاد شاملو نقش بسیار ابدی و ازلی برایش داشته است .اما  طبق آخرین شنیده هایم از ایران  اخیراً گویا کتاب های «پابرهنه ها»توسط  نشر نگاه و« آثار شناسی شاملو » که کتاب حجیمی ست شامل معرفی تمام آثارایشان ، توسط نشر چشمه بیرون آمده.و تا آنجا که به یاد دارم کتاب« کوچه» که شاید حدود صد جلد بشود  هنوز ناتمام مانده وفیش هایی که به ده میلیون کلمه می رسدباید تدوین وبه صورت کتاب در آید که دائرة المعارفی ست از ضرب المثل ها ی ایرانی ، فرهنگ عامه وبه طور کلی ادبیات فولکلور ایران. امیدوارم این اجازه ی را بانوی نیک نام خانم آیدا به من بدهند که تا آخر عمر کمک کننده ی تدوین ِ باقی آثار کوچه باشم.وقتی در ایران بودم  تا جلد هشتم در آمده بود و شنیده ام که جلد دوازدهم آن در حال تدوین و آماده سازی است.

 اجازه بدهیدحرفم رابا یادآوری از کتاب ِ احمد شاملو که انتشارات آرش در سوئد سال 1371 به نام« مدایح بی صله» چاپ و با امضای استاد به من هدیه شده  و تشکر از شما  با یک تکه  ی کوتاه از شعرش به پایان ببرم . همچنان شعری منتشر نشده که به شاگرد حقیرش تقدیم کرده که در قاب دیوار اتاقم در غربت نصب کرده ام و با امضای ایشان، آیدا و سیروس شاملوست که در کتابی به چاپ خواهم رساند اما آن شعر را نیز می توانید رویت کنید  و نیز این حکایت همچنان باقی ست که تا کلمه وجود دارد شاملو درروح و دل ما زنده است.

«در غیاب انسان

جهان را هویتی نیست

در غیاب تاریخ

هنر

عشوه ی بی عار و دردی ست

دهان بسته

وحشت ِ فریبکار از لو رفتن است

دست بسته

بازداشتن ِ آدمی ست از اعجازش

خون ریخته

حرمتی به مزبله افکنده است »

 ممنون از این گفت و شنید

...
ادامه مطلب
نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۳ امرداد ۱۳۸۸

+ لخت شو

 

لخت شو

تا خدا

امشب قلم قرمزش را

کنار بگذارد

و خط راست و چپ نکشد

بر عمر کسی.

لخت شو

تا امشب خدا

برود جلو آیینه

ویواشکی به خودش بگوید

نگاه کن چه هنرمند بزرگی هستم 

لخت شو

 لختی مرا به بهشت می برد.

 

قباد جلی زاده 

ترجمه افسانه شاه محمدی

نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ٢٢ تیر ۱۳۸۸

+  

برای حمایت از هموطنانمان در ایران

 

 

 

روز چهارشنبه ی گذشته با چند نفر از دوستانمون یک گردهمایی رو برای حمایت از مردم ایران که به بهانه ی کودتای انتخاباتی به خیابونا آمدند و کشته و زخمی دادند با جمعی از ایرانیان مقیم اقلیم کوردستان در شهر سلیمانیه و در سکوی آزاد پارک آزادی شهر گرد هم آمدیم و صدای خودمونو به مردم ایران رسوندیم.

هر چند که همه بچه های دانشجو امتحان داشتند و ما هم بدون تعطیلی مستمر در تلویزیون بودیم، آنطور که باید برنامه ریزی بکنیم نتونستیم. ولی کارمون بد نبود. بیشتر تلویزیونهای محلی و ماهواره ای و رادیو و روزنامه ها آمدند و صدای مارو رسوندند. ما بعنوان کمیته خواستیم از حزبها دعوت بکنیم که مثل یه شهروند ایرانی در مراسم ما شرکت کنند. هر چند که تعداد ما کم بود ولی انعکاس خاصی داشت.

ابتدای مراسم گزارشی از وضعیت فعلی ایران خوانده شد و بعد من هم برای ندای عزیز و بی گناه شعری خواندم و در همین وسطا بود که برق رو قطع کردند و ناچار همه صمیمی تر جمع شدیم و در میان حظار به برنامه مون ادامه دادیم. پیامی از نهادی مدنی بعنوان ( پروسه ی صورتی) جنایات رژیم رو محکوم کرد و بعد ازآن قطعنامه رو خوندیم. در این قطعنامه درخواست ما به این صورت بود:

1-     ابطال انتخابات

2-     آزادی بی قید و شرط زندانیان

3-     پیگیری و دادگاهی تمام کسانی که به مردم شلیک کردند

4-     برگزاری انتخاباتی آزاد و دمکرات

 

لازم به ذکر است که ما ایرانیان مقیم اقلیم کوردستان بعنوان ایرانی بودنمان حق تجمع و اعتراض در خصوص مسایل سیاسی ایران نداریم و اجازه ی راهپیمایی نمی دن. اطلاعات سلیمانیه به هر کدوم از ما  تذکر داده است و گفته که در صورت شرکت در این مراسمها ما رو دپورت می کنند و چون خیلیها اقامت موقت دارند می ترسند.

 

 

 

 

بانو

 

زنهار درختان نفهمند

که ما چگونه یگانه گشته ایم

در سرزمینی که خون

سخن اول است.

نه، ترسم از خود نیست

ترسم از کرکس های سیاسیست

که خون فکرم لای شقیقه هایشان جاریست.

خسته ام ...

می خواهم زیر پای خودم را خالی کنم

و در فضایی که شکست نباشد

زیر درختان مجنون

دنبال پروانه های خیس "هستم" خود باشم

و ترا در دامنه های آبی عشق برقصم.

بانو

حالا بعد از این همه بیقراری

بعد از این همه گریز

دعوتم کن

سکوتم را

با سلامی جواب دهم.

( سلام

درختان نباید بفهمند

که ما چگونه یگانه گشته ایم

در سرزمینی که خون

ارزانتر از گلوله است).


 

نویسنده : افسانه شاه محمدی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ٦ تیر ۱۳۸۸

explorer blog